11:38 27 آوریل 2017
پخش زنده
    یکاترینا فورتسوا، وزیر فرهنگ اتحاد شوروی

    زن در آرامگاه

    © Sputnik/ Fred Grinberg
    روسیه
    دریافت لینک کوتاه
    0 13003

    یکاترینا فورتسِوا « بانوی آهنین» اتحاد شوروی بود.

    قرن بیستم — دوران تکان ها و فجایع و  تغییرات بنیادی  اجتماعی بود.  این دوران  قهرمانان  و  شخصیت های  دولتی و اجتماعی و انسانهای کبیری را  خلق کرد.  در باره فراز و نشیب ها و لحظات سعادت بار و  تراژدی های شخصی و دوستی و خیانت  در  زندگی آنها در برنامه «  تاریخ روسیه: قرن بیستم» برایتان تعریف می کنیم.

    همعصران،  یکاترینای کبیر را « زن در آرامگاه» می نامیدند. از نظر عظمت و قدرت او را با امپراطریس همنام  قرن 18 مقایسه می کردند.  او یگانه زن در تاریخ اتحاد شوروی بود  که توانست به چنین  سمت سرگیجه آوری دست یابد.  مردان در تمام مراحل صعود به قله سیاسی،  از او حمایت کردند.  هر چند عجیب به نظر می رسد،  اما این پرواز  سرگیجه آور را به او نبخشیدند و نهایتا  باعث سقوط او از « ارتفاعات» بالا شدند.  افسانه های زیادی در حول نام  یکاترینا فورتسووا در پرواز است: عاشقانه — در باره سلطه او بر نمایندگان جنس مذکر و افسانه های شیطانی در باره  شرایط مرگ او.

     

    یکاترینا فورتسِوا یکی از شخصیت های بی نظیر  دوران شوروی بود-  در قید حیات  هم مورد احترام  بود و هم  از او متنفر بودند.  اما  یک  کلمه  وزیر فرهنگ اتحاد شوروی کافی بود  تا هنرمند را به اوج  شهرت برساند  و یا بطور بیرحمانه ای  او را نابود کند.  سالها پس از  مرگ « بانوی آهنین» مطبوعات، رادیو و تلویزیون به  بحث در باره یگانه زنی  ادامه می دهند  که در سطحی کار می کرد که فقط  به مردان تعلق داشت. وسایل او — پیراهن ها، کیف ها و تمام اشیاء و اسناد او در موزه دولتی  تاریخ سیاسی  در  سنت پطربورگ نگهداری می شود.

    بعد از پایان مدرسه،  ازدواج  و کار در کارخانه نساجی…  روزها  صدای  دستگاه های نخ ریسی  کارگران را دیوانه می کرد  و  عصرها  از سرو صدای  بچه های دماغو کلافه می شدند…زنان کارگر دلشان می خواست تا بازنشستگی  برسند و کوپک  کوپک برای سالهای آخر عمر جمع می کردند… چنین سرنوشتی در انتظار تمام زنانی بود که  اوایل قرن گذشته  در  شهرستان «  تورسکوی» روسیه بدنیا آمده بودند.  ابتدا  کاتیا فورتسِوا نیز در همین راه قدم گذاشت. پس از اتمام مدرسه، مادر کاتیا که بیوه  یک سرباز  و زنی  سخت گیر بود  دخترش را به کارخانه فرستاد.  اما کاتیا خیلی سریع  وارد صفوف کمونیست ها شد  و به دستور حزب  برای سرو سامان دادن   عرصه کشاورزی  راهی جنوب کشور شد.  سپس به عنوان کارمند حزبی در  « کریمه»  و بعد « لنینگراد» کار کرد.  اتحاد شوروی در حال تسخیر آسمان بود.  کاتیا نیز  با روح و نص زمان پیش رفت  و وارد آموزشگاه هوانوردی شد.  هر جا هواپیما  بود،  خلبانان  - « عقاب های استالینی» نیز  بودند.  یکی از این « عقاب» ها قلب  زیبارو را  تسخیر کرد.  کاتیا  بدون تأمل زیاد  به زندگی  با خلبان  پطر بیتکوف بدون ثبت ازواج رضایت داد.  شوهرش مردی  خوش تیپ  و جذاب بود و اینکه  در جایی همسر قانونی  و دختری  وجود داشت، مسأله ای برای کاتیا به حساب نمی آمد….

     

    در سال 1941 میلادی  کاتیا در سمت دبیر  کمیته  محلی « فرونزنسکی»  مسکو انجام وظیفه کرد. این سمت  ورود او به جمع نخبگان کشور را  هموار ساخت.  تا آن زمان فورتسِوا،  انستیتو و مدرسه عالی حزبی را به اتمام رسانده بود. معدود  همکاران او می توانستند به داشتن چنین تحصیلات عالی  افتخار کنند.  زندگی خانوادگی او آنطور که کاتیا دلش می خواست پیش نمی رفت. بیتکوف بچه می خواست، اما  کاتیا حامله نمی شد.  فورتسِوا فکر کرد: « شاید  این هم  چیز خوبی است» با بچه بسختی می توان کار کرد… جنگ هم  که جریان دارد…»

    پطر به خدمت فراخوانده شد.  جنگ جهانی دوم  هر چه بیشتر نیرو می گرفت.  چه سوزناک بود وداع آنها!

     پاییز  وقتی کاتیا در حال نگهبانی بر پشت بام خانه در زمان پرواز هواپیماها  بود  از هوش رفت.  مجبور شد به دکتر مراجعه کند و  همانا در آنموقع خبر غیرمنتظره دریافت شد: « 10 هفته  باردار بود! چه باید کرد؟  شوهرش در جبهه و او  تا خرخره در کار حزبی غرق  و اگر مادرش  می فهمید سرش را از تنش جدا می کرد…

    اما همانا مادرش  پس از باخبرشدن از حاملگی دخترش  اعلام کرد:  فکر هیچ چیز را نکن!  خیلی منتظر این بچه بودیم! یعنی نمی توانیم یک بچه را بزرگ کنیم؟!»

     اما  واکنش پطر  نسبت به این خبر سرد بود.  یکاترینا این خبر  را در زمانی برای او نوشت که  همه در وضعیتی سختی قرار داشتند- حالا وقت دلربایی و  عشق و ناز نبود.  ماه مه سال 1942 میلادی  سوتلانا  بدنیا آمد.  4 ماه بعد  پطر به او گفت که » از زندگی با کار او خسته شده است» و آنها  را ترک کرد…

     

    بهترین روش  فراموش کردن چنین  رفتاری، غرق شدن در کار است و درد جدایی را فقط با  خستگی طاقت فرسا می توان ساکت کرد.  یکاترینا همین کار را کرد. دردسر  دبیر دوم  کمیته حزبی محل زیاد بود. کاتیا تا دیروقت سرکار همراه دبیر اول و پطر بوگوسلاوسکی، رئیس مستقیم خود کار می کرد.  او متأهل بود. آیا رابطه عاشقانه ای بین آنها  وجود داشت؟  البته!  احتمالا رابطه آنها  عمیق تر می شد  و شاید پطر  زنش را به خاطر کاتیا طلاق هم می داد.اما او می دانست که  او را بزودی « برکنار» خواهند کرد.  همینطور هم شد ، او را وارد دسته ذخیره  بدون امید بازگشت به  همان سمت کردند و فورتسِوا رئیس  کمیته حزبی شد.  پطر بوگوسلاوسکی مبدل به یک خاطره خوب برای  کاتیا شد.

    یکاترینا  توانست نشان بدهد که  حزب می تواند به او  اعتماد کند. پلنوم های حزبی را بشکل  بسیار خوبی برگزار می کرد  و از حفظ و بدون استفاده از یادداشت سخنرانی می کرد. بطور همزمان قوانین بازی در  دنیای مردان را یاد می گرفت.  برخوردها متفاوت بودند: عبارات » غیرسانسور» (فحش و ناسزا). مشروبخواری و مهمانیهای طولانی  و دیگر  « زیورهای» زندگی مردان. نیکیتا خروشِف از کادرهای مهم برای  کار در  نهادهای اصلی استفاده می کرد. وقتی یکاترینا به  کمیته شهر  مسکو حزب کمونیست شوروی منتقل شد مردم بشکل خاص خود ارتقاء مقام یکاترینا را تفسیر کردند  و پیش شرط « جنسی» به آن اضافه شد.  اما کاتیا  نسبت به خروشوف احساس عاشقانه نداشت، بلکه  نیکلای فیروبین  زیردست خود را دوست داشت.  او نیز متأهل و صاحب دو  فرزند بود. او می دانست چطور دل خانم ها را بدست آورد. فیروبین ابتدا به فکر طلاق نبود و فورتسِوا نیز خواهان  چنین کاری نبود. همانا  به این شکل او را بسوی خود جلب کرد. در سال 1955 میلادی  یکاترینا که 45 سال از عمرش گذشته بود  و فعال حزبی  بود بالاخره  ازدواج رسمی خود را به ثبت رساند —  برای اولین و آخرین بار. ازدواج چه چیزی به او هدیه داد؟ زندگی زناشویی فاقد گرما بود. به گفته همعصران،  فیروبین آدمی  کوته فکر و موذی بود  و نتوانست با برتری شغلی همسرش کنار بیاید و از هر فرصتی  برای تحقیر  کاتیا در جمع استفاده می کرد.  فورتسِوا درک کرد که انتخاب او درست نبوده است و شوهرش «بدل» از آب درآمد. شوهر نسبت به زنش حسودی می کرد. او نسبت به کار کاتیا، دخترش و مادرش حسودی می کرد. با او نیز همانطور رفتار می شد: دختر کاتیا از بودن در یک ماشین با پدرخوانده خودداری می ورزید  و  مادرزن تمام عکس های او در آلبوم خانوادگی را پاره کرد.

     

    یکاترینا  فورتسِوا در آن زمان  در  مبارزه  گروهبندی هایی  که در رهبری  حزب کمونیست شوروی در جریان بود  شرکت داشت.  در یکی از این  «بازی» ها، یکاترینا توانست  نقش سرنوشت سازی بازی کند.  این کارها پس از مرگ استالین  جریان داشتند.  یکاترینا به چنان  ارتقاء مقامی رسیده بود که هیچ زنی نمی توانست حتی در خواب تصورش را بکند. همانا در این سمت  او از پله های  سنگ مرمر تریبون آرامگاه لنین  در میدان سرخ بالا رفت:  رهبران  اتحاد شوروی  دو بار در سال اول ماه مه و 7 ماه نوامبر  در این تریبون  رژه نظامی  را سان می دیدند.

    زمانی فورتسِوا در جلسه  اعضای هیئت رئیسه  دفتر مرکزی حضور داشت. مالِنکوف، کاگانوویچ و  مولوتوف استادان دسیسه کاری های  حزبی جمع شده بودند  تا یکی دیگر از استادان این فن را از سر راه بردارند.  آنها برای برکناری  نیکیتا خروشوف — رهبر کشور-  نقشه می کشیدند.  یکاترینا بلافاصله  متوجه شد که سنگینی وزنه ها  در کدام جهت بیشتر است.  اکثر اعضای هیئت رئیسه بر علیه  خروشوف رأی دادند. می خواستند  حامی او ، شخصی که با صدای رسا   سرکوب های استالین را افشا کرد زیر پا له کنند؟ احتمالا فورتسِوا  عواقب برخورد خود را در آینده دور محاسبه نکرده بود و  فقط نسبت به این بی عدالتی آشکار واکنش نشان داد.  اما او چطور می توانست کمک کند؟  برای نجات چه باید می کرد؟  برای تجدید آرایش صورت خود از اتاق خارج شد  و  به جای  رفتن به دستشویی به اتاق کار خود دوید و با کسانی تماس گرفت  که از قدرت  جلوگیری از کودتا برخوردار بودند.  یکاترینا با صدای لرزان التماس  کرد،  ژنرال ها به  آنجا بیابند  و اجازه برکناری خروشوف از  سمت دبیر اول  کمیته مرکزی را ندهند.  «مارشال پیروزی» گئورگی ژوکوف و چندنفر از طرفداران  او به کرملین رفتند.  خروشوف  موضع خود را حفظ کرد.

    خروشوف چگونه  پاسخ ناجی خود را داد؟ قدرتمندان  کسانی را بیش از همه دوست دارند که خودشان  به جایی رسیده باشند  و از کسانی متنفرند که ضعف آنها را  دیده باشند و به کمک بشتابند.  او فورا  به نابودی یکاترینا دست نزد.  منتظر لحظه مناسب شد.  سال 1960 میلادی  فرا رسید. خیلی ها از سیاست  خروشوف ناراضی بودند.  یکاترینا نیز یک بار در گفتگوی تلفنی با همکار حزبی اش از این موضوع صحبت کرد. روز بعد، خروشوف  نوار گفتگوی یکاترینا با همکارش را خواند.  فرصت مناسب بود. « کمیته  مرکزی  زادو بومی»  که فورتسِوا با  چنان غروری از آن حرف می زد  از شر او خلاص شد. یکاترینا مثل یک زن برخورد کرد — رگهایش را  به حساب اینکه سریع نجات یابد زد. اعضای کمیته مرکزی پس از اطلاع از این موضوع به جای همدردی  و  عذرخواهی، او را مورد تمسخر قرار دادند.  خروشوف او را دیوانه نامید.  فورتسِوا فهمید که دیگر نمی تواند  بدین شکل  واکنش مناسب را موجب شود.

     

    فورتسِوا را  وزیر فرهنگ اتحاد شوروی کردند.  همانا از این لحظه ماجرایی شروع شد  که به دلیل آن، او را « یکاترینای کبیر» نامیدند.  منتقدان هر چقدر دلشان بخواهد می توانند  فورتسِوا را را « رهبر فرهنگ بردگی»  بنامند، اما  حقایق را نمی توان نادیده گرفت.  در زمان  ریاست او، آرتیست های جوان شوروی در کنکورها و جشنواره های بین المللی  هنرنمایی کردند   و  صدها جایزه اول را  دریافت کردند.  در کشور، صد هزار کتابخانه، باشگاه و کاخ های فرهنگ  ایجاد شدند.  فورتسِوا  جشنواره بین المللی سینما مسکو را   احیا کرد و توانست به تأسیس کنکور  موسیقی چایکوفسکی  و کنکور بین المللی آرتیست های باله نایل آید. وزیر فرهنگ روسیه به خیلی ها کمک کرد ، از جمله به گالینا  ویشنِفسکایا، خواننده مشهور  اوپرا که شهرت جهانی داشت.

    یکی از برنامه های موفق فورتسِوا، فستیوال جهانی  جوانان و دانشجویان در سال 1957 میلادی بود.  تا آن زمان هرگز چنین تعداد زیاد  خارجیان در مسکو  گردهم نیامده بودند. شهروندان شوروی که در دوران « پرده آهنین»  تشنه  معاشرت با شهروندان کشورهای خارجی بودند، این  فستیوال را به یک جشن بزرگ مبدل کردند که تا به امروز در خاطره شرکت کنندگان آن حفظ شده است.

    برگزاری « هفته  سینمای فرانسه»، با دوران ریاست فورتسِوا مرتبط است که ژرار فیلیپ ، دانیئل داریه و کارگردان  رِنه کلِر مشهور به اتحاد شوروی آمدند. یکاترینا عاشق فرانسه بود.  وی در سال 1961 میلادی فیلم « داستان آتشین» را برای  نمایش در جشنواره سینمایی کان به  فرانسه برد.آشنایان او، فورتسِوا را  به محفل روشنفکران  و حزب کمونیست فرانسه دعوت کردند و او با  افراد مشهوری مانند  لوئی آراگون و  موریس تورِز آشنا شد.

    جذابیت زنانه او  تأثیر  خاصی داشت.  او قادر بود مردان و زنان را جلب کند. او « خارجه» را  نه از مقام بالای وزارت برای  خود کشف کرد بلکه از دوستی های ساده که میوه های  زیادی برای او ببار آورد. هموطنانی که سالها قبل به خارج از کشور مهاجرت کرده بودند  هدایایی برای موزه های شوروی فرستادند. گالری تریتیاکوف  تابلوهایی از کلکسیون فوق العاده با ارزش « سورین» دریافت کرد.  مارک شاگال  نقاش نابغه در تنها سفر خود به مسکو  75 لیتوگرافی خود را به موزه پوشکین هدیه کرد.

    فورتسِوا در ترکیب هیأت نمایندگی شوروی به سراسر هند و نپال سفر کرد.  پس از حضور در  نمایشگاه  سویاتسلاو رِریخ، از این نقاش دعوت کرد  سفری به اتحاد شوروی داشته باشد و اولین نمایشگاه او در مسکو گشایش یافت.

     هنرنمایی تئاتر  اوپرا میلان « لا اسکالا» در اتحاد شوروی رویداد جالب و خاصی بود.  این سفر هنری به تصمیم فورتسِوا  انجام شد. ستارگان و  هربرت فون کارایان  مشهور تماشاچیان را  از شدت شوق و هیجان به جنون کشاندند.  آنتونیو گرینگِلی رئیس تئاتر  از این سفر هنری  خیلی خوشش آمد و از وزیر فرهنگ  شوروی صمیمانه سپاسگزاری نمود.  پاییز سال 1963 میلادی  « بالشوی تئاتر» برای نخستین بار راهی  میلان شد.  در  اتاق رئیس تئاتر  « لا اسکالا»  موافقت نامه  همکاری دو  تئاتر بزرگ جهان به امضا رسید  که تا کنون  اعتبار خود را حفظ کرده است. گرینگِلی از ونیز  به مدت 10 سال — تا پایان عمر فورتسِوا —  برای او  نامه،  گل  و مجسمه های  بامزه و زیبای پرسوناژهای  نمایشنامه های کمدی  را  فرستاد.  ستاره ایتالیایی خودش  نوشت: «  به یاد  روابط دوستانه  و عشق و علاقه».

     

     یکاترینا آخرین دو سال عمر را در تنهایی گذراند.  مثل همیشه کار  همراه او در این تنهایی بود.  اما سن و سال و وضع سلامتی  به آن حدی نبود که بتواند مثل سابق کار کند.  تا کنون در باره حوادث  24 ماه اکتبر سال 1974 میلادی  بحث می کنند.  فورتسِوا از  وضع سلامتی خود شکایت نمی کرد.  مرگ او غیرمنتظره   و زودرس بود.  یکماه قبل از اینکه به سن 64 سالگی برسد بدرود حیات گفت.  در مسکو  شایعه شد که وزیر رهنگ شوروی  به اراده خود با زندگی وداع کرده است.  در خانواده اش  گزینه خودکشی را رد کردند.  اما همه اعضای خانواده  مطمئن نبودند که  او خودکشی نکرده باشد، زیرا یکاترینا یکبار رگ های خود را زده بود. گزینه رسمی  سکته قلبی اعلام شد.

     هر چه باشد یکاترینا فورتسِوا  در سالهای عمر خود کارهای  غیر قابل تصوری انجام داد:  در سلسله مراتب حزبی  که انسان چیزی بیش از یک پیچ  سیستم  عظیم نیست  توانست یک شخصیت  بزرگ و یک خانم  باقی بماند.  مهم نیست  او را « یکاترینای کبیر» و یا « دیوانه» بنامند…

    مقررات ارسال کامنتبحث و مناظره
    کامنت از طریق فیسبوککامنت از طریق اسپوتنیک