07:02 18 سپتامبر 2021
گزارش و تحلیل
دریافت لینک کوتاه
تهیه شده توسط
0 212

چه درون آمریکا چه در خارج آمریکا همه متفق القول بودند و هستند که این کشور باید هرچه سریعتر از افغانستان و منطقه خاورمیانه خارج شود.

اسپوتنیک - پس از جنگ جهانی دوم آمریکایی ها سیاستی را اتخاذ کردند که بر مبنای آن کشورهای اروپایی را وادار کردند مستعمره های خود را ترک کنند و به جای آنها آمریکایی ها با استفاده از عوامل خود حکومت را در این کشورهای نوپا به دست بگیرند.

مردم بسیاری از کشورها تصور می کردند که توانسته اند از دست استعمار رهایی یابند اما در واقع در دام نوع جدیدی از استعمار افتاده بودند.

استعماری که بر اساس اصول سیاست ماکیاولی بنا شده و بر اساس آن کشورهای استعمار کننده نیاز ندارند که خود لشکر کشی کنند و سرزمینی را اشغال کنند، عوامل خود را آنجا در راس کار می گذارند و توسط آنها حکومت می کنند و اگر احیانا اتفاقی رخ داد تمام مشکلات را گردن آن عوامل می اندازند و خود کشوری که پشت آن عوامل بوده خود را از همه مشکلات و اشکالات پیش آمده مبرا می کند.

بعد می توان آن مزدور را کشت یا در سطل آشغال انداخت و مزدور دیگری را از اهالی آن کشور به کار گرفت تا کارهای کثیف را انجام دهد و کشور پشت پرده همیشه در میان مردم کشور استعمار شده عزیز بماند.

عامل یا مزدور نیاز نیست مدح حاکم اصلی پشت پرده (شهریار) را کند مهم این است که وظایف مزدوری خود را به احسن وجه انجام دهد، و حتی اگر نیاز شد در ظاهر با حاکم اصلی دشمنی کند هم مهم نیست، حتی به نظر می آید اگر شدیدا هم اظهار دشمنی با شهریار کند چه بهتر، شاید در میان مردم محبوبیت بیشتر پیدا کند و بعد اگر بنا شد مزدور را دور انداخت شهریار به عنوان ناجی ورود کند.

سه پاراگراف اخیر تحلیل شخصی بنده نیست بلکه برداشت هایی از کتاب شهریار (THE PRINCE) ماکیاولی است.

زمانی که گروه های اسلامگرای وهابی و تکفیری منافع آمریکا را در افغانستان تامین می کردند  از آنها به عنوان قهرمان یاد می شد، و شاید برخی هنوز به یاد دارند که رئیس جمهوری اسبق آمریکا رونالد ریگان چه مدح و ثنایی از اینها می کرد.

پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی برخی از سیاست مدارهای آمریکایی تشخیص دادند که وقت ورود مستقیم آمریکا فرا رسیده و دیگر نیاز نیست که آنها شهریار پشت پرده باشند و به همین دلیل نقش عوامل تغییر کرد.

آنها باید زمینه حضور مستقیم آمریکا را فراهم می کردند وبه نظر می آید از ماجرای حمله عراق به کویت گرفته تا جریان یازده سپتامبر همه به نوعی برنامه ریزی دقیق انجام شده بود.

توجه داشته باشید همه آنهایی که در عملیات یازده سپتامبر شرکت کرده بودند افرادی بودند که قبل تر توسط سازمان های اطلاعاتی وابسته به آمریکا و متحدین اش آموزش دیده بودند و اشغال کویت توسط صدام حسین دقیقا فردای روزی انجام شد که سفیر وقت آمریکا خانم ایپیرل گلاسپی به صدام حسین چراغ سبز حمله به کویت را داد.

در رونوشت گفتگو های سفیر آمریکا با صدام حسین و طارق عزیز آمده:

خانم گلاسپی در ملاقاتش به صدام حسین گفته:

"ما هیچ نظری دربارهٔ کشمکش عرب با عرب شما نداریم، همانند نزاع شما با کویت. جیمز بیکر، وزیر خارجه من را برای تایید دستوری که نخست در دههٔ ۱۹۷۰ به عراق داده‌ شد، فرستاده‌است، که موضوع کویت به آمریکا مربوط نیست".

در ملاقات دوم که یک روز قبل از حمله صدام حسین به کویت انجام شده و در آن صدام حسین به صراحت از تصمیم اش درباره حمله به کویت با سفیر آمریکا صحبت می کند آمده :

"ما هیچ نظری دربارهٔ کشمکش‌های عرب با عرب شما نداریم، مانند اختلاف مرزی شما با کویت".

عبارت هایی که به عنوان چراغ سبز آمریکا برای حمله صدام حسین به کویت تلقی شد.

هر دو مطلب به نقل از نهاد مطالعاتی مارگارت تاچر و رونوشت خاطرات خانم گلاسپی که برای این نهاد و روزنامه نیویورک تایمز پس از مرگ مشکوک وی قرار گرفته ومنتشر شده، می باشد.

توجه داشته باشید این برنامه ها زمانی ریخته شده بود که ایران از جنگ تمام عیار با عراق خارج شده بود و از نظر نظامی بسیار ضعیف و به قول معروف کوبیده شده بود و اتحاد جماهیر شوروی هم از هم پاشیده بود و روسیه بلا تکلیف بود.

چین هم تلاش داشت از ساختار کمونیستی سابق خود خارج شود و به آمریکا و ساختار سرمایه گذاری نزدیک گردد.

در آن زمان سیاست مداران آمریکایی تشخیص دادند که وقت مناسب برای اشغال بسیاری از مناطقی که قبلا توسط عوامل آنها اداره می شد و گسترش رسمی نفوذ آمریکا در مناطق استراتژیک جهان فرا رسیده.

آمریکایی ها همزمان هم در خاورمیانه، هم در شرق اروپا، هم در آفریقا و هم در شرق آسیا و هم در آمریکای لاتین شروع به گسترش نفوذ خود نمودند و چون رقیبی برای خود نمی دیدند می خواستند هر چه سریعتر غنایم را جمع کنند.

آمریکایی ها تصور نمی کردند که روسیه ممکن است خود را جمع و جور کند و به جایگاه قبلی خود برگردد یا اینکه ایران بتواند جای پای خالی شده دشمنان اش در منطقه را پر کند و تا آمریکایی ها به خود بجنبند خودشان را جمع و جور کنند.

و به یکباره آمریکایی ها به خوب آمدند و دیدند که روسیه خود را جمع و جور کرده و مدعی سهم خود از جایگاه ابرقدرتی جهانی است، ایران نفوذ خود در منطقه را به گونه ای گسترش داده که به جای اینکه در محاصره باشد آمریکایی ها در محاصره ایران و متحدین اش در منطقه هستند و چین هم به جای اینکه تابع آمریکا باشد کم کم به ابرقدرت اقتصادی ای تبدیل شده که جایگاه آمریکا را تهدید می کند.

آمریکایی ها به خوبی می دانند که اتحاد ایران – روسیه و چین یعنی ایجاد یک جبهه بسیار مقتدر که می تواند موجب پایان بخشیدن به ابرقدرتی آمریکا باشد شود و به همین دلیل کهنه کاران سیاسی آمریکا مانند آقای جو بایدن به فکر افتاده اند تا با سرعت هرچه بیشتر آمریکا را از تله ای که در آن گیر کرده خارج کنند.

آن هم در شرایطی که متحدین آمریکا توانمندی ایستادن بدون حمایت آمریکا را ندارند.

سیاست مداران کهنه کار آمریکایی به خوبی می دانند همانگونه که افغانستان دلیل اصلی فروپاشی شوروی سابق بود بقای انها در منطقه خاورمیانه می تواند موجب فروپاشی ایالات متحده گردد.

این روزها هم زمزمه تلاش برخی ایالت های بزرگ و ثروتمند آمریکا برای خروج از اتحاد سر گرفته.

شاید بتوان گفت بحث فرار آمریکا از افغانستان و عراق و منطقه خاورمیانه این روزها به ضرورت بقا برای آمریکا تبدیل شده نه تصمیم شخصی رئیس جمهوری.

نکات مطرح شده در این مقاله، نظرات و دیدگاه های شخصی نویسنده بوده و الزاماً عقاید هیئت تحریریه اسپوتنیک را بازتاب نمی دهد.

مقررات ارسال کامنتبحث و مناظره
کامنت از طریق اسپوتنیککامنت از طریق فیسبوک