18:35 13 آوریل 2021
گزارش و تحلیل
دریافت لینک کوتاه
تهیه شده توسط
0 281

اگر تفکر مردم در کشورهای به اصطلاح پیشرفته و مردم به اصطلاح عقب افتاده یا در بهترین حالت در حال رشد را تقسیم کنیم شاید برخی نکات مشترک به دست آوریم که موجب پیشرفت برخی کشورها و پسرفت برخی دیگر می گردد.

اسپوتنیک - البته این پیشرفت و یا پسرفت را نمی توان وابسته به یک گروه یا مجموعه و یا فقط یک کشور دانست بلکه باید محدود به یک محدوده جغرافیایی دانست که تا زمانی که این تفکر ها در آن محدوده جغرافیایی وجود دارد کل آن محدوده جغرافیایی پسرفت می کند.

به عنوان مثال یکی از ویژگی شخصیتی مردم در کشورهایی که توانسته اند پیشرفت کنند این است که آنها مثلا رای دادن را مسئولیت اجتماعی خود می دانند و به نوعی عدم رای دادن و یا رای دادن را گناه اجتماعی خود می دانند.

در این کشورها معمولا افراد بر اساس علایق احساسی رای نمی دهند بلکه بر اساس منافع عقلانی رای می دهند چون احساس می کنند در صورتی که فکر نکرده رای دهند در پسرفت جامعه شان شریک می باشند.

این احساس گناه حتی در برخی جوامع فراتر می رود و افراد حتی مثلا در صورتی که متوجه شوند پول اضافه تری از فردی دریافت کرده اند و یا اینکه مالیات خود را پرداخت نکرده اند در قبال جامعه خود ذاتا احساس گناه می کنند.

حتی در باره مشاغل خود هم در این کشورها ملاحظه می کنید که عموما کارمندان حاضر نمی باشند از کسی حق حساب یا شیرینی یا باج یا ... (هر گونه که می خواهید از آن نام ببرید) بگیرند چون ذاتا احساس گناه می کنند که در حال تخریب جامعه خود می باشند.

حتی شخصیت های عالیرتبه آنها حاضر نمی باشند از وسایل و یا امکانات دولتی برای اهداف شخصی خود بهره ببرند و یا اینکه بخواهند به دیگران فخر فروشی کنند.

همچنین بحث اختلافات طبقاتی – قومی و حتی دینی و تفکری را فیما بین خود کنار گذاشته اند و سعی می کنند به عقاید و تفکر های همدیگر احترام بگذارند و به خود اجازه نمی دهند که مثلا اگر کسی می خواهد ساده زندگی کند او را به تمسخر بگیرند و یا به او فخر فروشی کنند.

من چند  مثال می زنم که خودم به عینه مشاهده کرده ام.

حدود بیست سال پیش به سفری به ژاپن به دعوت جایکا داشتم  تا در یک سمینار بین المللی شرکت کنم.

سمینار مربوط به بررسی شرایط و نیازهای فنی و مهندسی کشورهای غرب آسیا و شمال آفریقا بود.

قبل از سفر یک کنفرانس دیگر در آلمان داشتم و به همین دلیل بقیه شرکت کنندگان در سمینار ژاپن یکی دو روز از من رسیدند.

روزی که من رسیدم باید بلافاصله به وزارت خارجه ژاپن می رفتیم تا با قائم مقام وزیر خارجه ملاقات معارفه داشته باشیم.

در لابی وزارت خارجه نشستیم تا قبل از جلسه با دیگر اعضای شرکت کننده از کشورهای مختلف آشنا شویم، به یکباره نماینده ترکیه به بیرون اشاره کرد، فردی با لباسی بسیار ساده آمد دوچرخه اش را پارک کرد و وارد ساختمان وزارت خارجه شد.

دوست ترکیه ای مان گفت ما با ایشان ملاقات داریم و شروع کرد از او فیلم گرفتن، وی دو سه روز قبل از ما رسیده بود و ایشان را ظاهرا می شناخت.

بقیه ما که از دیگر کشورهای منطقه و شمال آفریقا بودیم باور نکردیم و وی را به سخره گرفتیم که حتما تشخیص چهره ات در میان ژاپنی ها بد است.

وقتی ما را به سمت اتاق قائم مقام می بردند مدیر کل خاورمیانه جایکا که ما را به سمت اتاق قایم مقام راهنمایی می کرد هر جا که میرسید و می دید چراغی روشن است آن را خاموش می کرد.

از او سوال کردیم چرا چراغ ها را خاموش می کنی، حتی دوست مصری مان به شوخی به او گفت روشن کن دلمان می گیرد.

وی اظهار می داشت چون صبح تاریک بوده چراغ ها را روشن کرده اند الآن دیگر آفتاب بیرون آمده و مستخدم ها هنوز فرصت نکرده اند همه چراغ ها را خاموش کنند.

وارد اتاق قائم مقام وزیر شدیم دیدیم که دقیقا همانی است که دوست ترکیه ای مان می گفت.

به شوخی به او گفت با دوچرخه آمده بودی سر کار به عنوان مدرک از تو فیلم هم گرفتم مگر شما بزرگترین تولید کننده ماشین در جهان نیستید، چرا با ماشین نمی یایید سر کار، مگر ماشین ندارید.

قائم مقام وزارت خارجه ژاپن بلند شد و طبق عرف ژاپنی تعظیم کرد و اظهار داشت بسیار سپاسگزار که دوربین سونی ژاپنی خریدید، چرا من ماشین دارم اداره هم ماشین و راننده در اختیار من قرار می دهد اما رفت و آمد من از منزل ربطی به کارهای اداری ندارد که از ماشین اداره استفاده کنم و من به عنوان یک مدیر باید خودم برای کارمندان دیگر الگو باشم، ما در ژاپن با کمبود انرژی مواجه هستیم و همچنین استفاده بی خود از ماشین موجب آلودگی هوا می گردد پس بهتر است که من الگو شوم و خودم از دوچرخه و یا وسایل نقلیه عمومی استفاده کنم تا زیردستان من هم از من تبعیت کنند.

یک کارشناس از بحرین دعوت بود که اهل تشیع بود و دیگری از عربستان دعوت بود که اهل تسنن بود.

یکی به قول معروف شیعه دو آتیشه و دیگری وهابی دو آتیشه.

هرجا که می رفتیم این دو همراهمان با هم جر و بحث های مفصل داشتند.

ولی به هر حال با هم دوست شده بودیم.

یک بار برای خرید برخی تجهیزات الکترونیکی سوار متروی توکیو شدیم بریم محلی معروف به اکیهبابا (اگر نام آن را اشتباه نگفته باشم) آنجا مرکز فروش تجهیزات الکترونیکی توکیو به حساب می آید.

من به بچه ام قول داده بودم یک پیانو ارگ برایش از ژاپن بخرم.

سه تایی رفتیم سوار مترو شدیم به یکباره دوست سعودی مان به ساعت نگاه کرد گفت وقت نماز است.

من گفتم الان که توی مترو نمی شود نماز بخوانیم بگذار برگشتیم هتل وی اصرار کرد که نه حتما می خواهم نماز اول وقت بخوانم، خلاصه وسط سالن مترو رفتیم وضو گرفتیم کاپشن ها را روی زمین پهن کردیم و شروع کردیم نماز خواندن.

سه تایی کنار هم ایستادیم، و فرادا نمازمان را می خواندیم.

دیدم تعدادی از ژاپنی ها  دور ما جمع شدند تا در آن شلوغی کسی به ما برخورد نکند و مزاحم عبادت ما نشود وبقیه را راهنمایی می کردند تا از دور ما رد شوند.

وقتی نمازمان تمام شد آنها رفتن به قول معروف سی خودشان و ما هم سی خودمان.

نه ما آنها را می شناختیم و نه آنها ما را ولی معلوم بود که آنها در چنین شرایطی خودشان را مسئول می دیدند که کمک کنند تا ازدحام ایجاد نشود.

خلاصه رفتیم آکیهبابا و من یک پیانو ارگ خریدم و پول آن را دادم.

به یکباره فروشنده گفت آقا لطفا پاسپورتتان را به من بدهید.

گفتم برای چه، گفت چون شما خارجی هستید.

اولش فکر کردم بحث نژادی می کند بعد دیدم مشخصات پاسپورت من را در یک رسید ثبت کرد و به من داد و گفت این دستگاه 30 درصد مالیات دارد که ما ژاپنی ها داخل کشور باید پرداخت کنیم شما وقتی خواستید از ژاپن خارج شوید این رسید را ببرید گمرک فرودگاه سی درصد مالیات را به شما پس می دهند.

اگر هم نمی گفت من نمی دانستم که اینگونه است.

دستگاه سنگین بود و دو نفره باید آن را بلند می کردیم.

فروشنده نگاه کرد و گفت اینجوری می خواهید این را برای بچه هایتان در تهران ببرید؟

گفتم پس چه کار کنم.

دیدم یک چرخ دستی آورد و کارمندانشان را صدا زد ودستگاه را روی چرخ دستی بسته بنده کردند گفت حالا می توانید این را ببرید و ما خیالمان راحت باشد که احتمالا سالم به دست بچه هایتان می رسد.

گفتم خوب چه قدر باید بابت چرخ دستی پرداخت کنم.

گفت هیچ چی هدیه ما به بچه هایتان.

هنوز هم آن چرخ دستی را داریم و هر بار آن را می بینم به یاد محبت مردم ژاپن و آن فروشنده می افتم.

چند سال گذشت، چند سال پیش نروژ یک سفیر خانم در ایران تعیین کردند و چون سفیر قبلی شان با من دوست بود به سفیر جدید پیشنهاد داد با هم آشنا شویم.

وقتی از او سوال کردم که تهران را چطور می بینید خیلی تعریف کرد ولی اظهار داشت من از رانندگی برخی راننده ها که قوانین عبور عابرین پیاده را رعایت نمی کنند خیلی می ترسم ، هر روز که می خواهم بیایم سر کار و یا بروم دستم رو دلم است.

از او سوال کردم مگر پیاده رفت و آمد می کنی؟

فکر کردم برای ورزش کردن این کار را می کند.

گفت بله، خانه ای گرفتم که نزدیک است.

گفتم چرا راننده نمی آید دنبالت.

گفت چون ماشین مربوط به سفارت است نه کار شخصی، ما فقط در جاهایی که الزام داریم از ماشین و محافظ استفاده کنیم مانند بغداد و یا کابل برای رفت و آمد خود مجبور هستیم که از ماشین اداره استفاده کنیم در غیر این صورت نیازی نیست که استفاده شخصی از ماشین اداره کنیم.

به یاد قائم مقام وزیر خارجه ژاپن افتادم.

اگر این خانم سفیر دستور می داد که راننده صبح به صبح بیاید و وی را از خانه به سفارت ببرد قطعا هیچ کس به او اعتراض نمی کرد اما خودش احساس گناه می کرد که از امکانات دولتی برای مصارف شخصی استفاده کند.

شاید مقداری بحث طولانی شد اما دیدم مجبورم برای زمینه سازی بحث  این چند مورد را مطرح کنم.

حال اگر به کشورهای در حال توسعه نگاه کنید می بینید همه چیز بر اساس چشم به هم چشمی است.

یعنی مردم برای خودشان زندگی نمی کنند بلکه برای دیگران.

از رفتار و کردارشان تا لباس پوشیدن و غیره.

بسیاری می روند رای دهند تا به دیگران نشان دهند که در حال رای دادن هستند.

اگر رفتار اجتماعی ای انجام می دهند برای این است که دیگران چه فکر می کنند و یا چه می گویند.

از ماشینی که سوار می شوند تا لباسی که می پوشند تا خانه ای که در آن زندگی می کنند همه اش برای این است که دیگران در باره شان چه فکر می کنند.

اگر حتی آنطرف دنیا زندگی می کنند تو فکر هستند که مردم روستا و یا فامیل در باره آنها چی فکر می کنند و چه می گویند.

در واقع زندگی شان برای نظر دیگران است و نه برای خودشان و یا جامعه شان.

به این ترتیب مجبور می باشند برای اینکه به قول معروف در مقابل دیگران کم نیاورند دست به هر کاری بزنند تا مبادا دیگران پشت سرشان حرف بزنند و بگویند مثلا فلانی ضعیف است و یا ندار است یا بد بخت است یا ...

چون دیگری باج می گیرد و اوضاع مالی اش خوب شده پس خود را محق می دانند که آنها هم باج بگیرند و ثابت کنند اوضاع مالی شان بهتر از دیگری است.

جالب تر اینکه خوشحال می شوند اگر ببینند یکی دیگر زمین خورده و سعی می کنند بیشتر توی سرش بزنند و تحقیر اش کنند و تصور می کنند اینگونه پا روی سرش می گذارند و مقداری بالاتر می روند.

این روزها در جامعه ای زندگی می کنیم که به دلیل چشم به هم چشمی برخی حاضر می باشند به هر کار خلافی که می شود دست بزنند تا چند نفر اطرافشان را ساکت کنند.

بسیاری مردم به جای اینکه به فکر جامعه بزرگتر باشند خود را در یک جامعه کوچک محدود کرده اند و تصور می کنند دنیا همین جامعه کوچک است.

هنوز از آن فضای صدها سال پیش اجدادی شان خارج نشده اند و هنوز در همان تفکرات محدود زندگی می کنند.

در حالی که در جهان در حال به اشتراک گذاری توان ها برای تولید بیشتر و مشارکتی و همکاری هستند در کشورهای در حال توسعه تولید کننده فقط به خود نگاه می کند و به فکر دست آوردهای جمعی نیست بلکه به فکر دست آوردهای فردی است.

همان سیستم های کلاهبردای ای برخی در زمانی در سطح محدود روستایی انجام می دادند را در سطح کلانتر انجام می دهند.

به عنوان مثال بگویم شاید تا متوجه منظور شوید.

زمانی مثلا اگر می خواستند بگویند فلان بقالی کلاهبردار است می گفتند مثلا وزنه خود را دستکاری می کند و یا اینکه مثلا آب در شیر و یا ماست اش قاطی می کند.

آیا به یاد دارید؟

امروزه نیز همینگونه است.

به جای اینکه تولید کننده و یا کارخانه دار به فکر خرد جمعی باشد هنوز مانند همان بقال کلاهبردار قدیمی به فکر آن است که چگونه می تواند سر مردم کلاه بگذارد.

مثلا در قوطی شیر یک لیتری 900 میلی لیتر شیر بریزد و یا یک بسته پنیر یک کیلویی 950 گرم پنیر داشته باشد.

یا اگر تخم مرغ در بازار گران می شود، حتی اگر هزینه تولید خودش بسیار کمتر می باشد اقدام به فروش تخم مرغ اش با بالاترین قیمت نماید نه اینکه به سود منصفانه خود قانع باشد.

البته تخم مرغ را مثال زدم چون یک ماجرای روزآمد است، صدها مثال از این نوع وجود دارد.

اگر یک خارجی یا یک غریبه را پیدا می کنند و یا اینکه فردی را ببینند که از قوانین و مقررات مطلع نیست و می توانند سرش کلاه بگذارند دریغ نمی کنند تا سرش کلاه بگذارند.

بدیهی است در همین شرایط که هر کس به دنبال منافع شخصی و نه جمعی است نمی توان توقع داشت جامعه ما پیشرفت کند و تا زمانی که چنین تفکر هایی وجود داشته باشد هیچ وقت نمی توانیم تصور کنیم که جامعه ما می تواند پیشرفت کند.

همان تفکرات محدود موجبات این را فراهم ساخته تا آنها در محدودیت باقی بمانند.

آیا وقت آن نرسیده که یک قدم به جلو برویم و آن طرز تفکر های قدیمی را کنار بگذاریم و به جای تفکر به منافع شخصی به منافع جمعی توجه داشته باشیم و متوجه باشیم که ما بخشی از جامعه هستیم و هر کدام ما موظف است قدمی برای پیشرفت جامعه خود بردارد؟

نکات مطرح شده در این مقاله، نظرات و دیدگاه های شخصی نویسنده بوده و الزاماً عقاید هیئت تحریریه اسپوتنیک را بازتاب نمی دهد.

مقررات ارسال کامنتبحث و مناظره
کامنت از طریق اسپوتنیککامنت از طریق فیسبوک