02:55 16 سپتامبر 2019
جشن 22 بهمن انقلاب

چرا شاه سقوط کرد؟

© Photo/ IRNA
گزارش و تحلیل
دریافت لینک کوتاه
تهیه شده توسط عماد آبشناس
0 1211

انقلاب اسلامی ایران سالگرد چهلمین بهار پیروزی خود را جشن گرفت، چهل ای که عموما جزو ارقام خاص معنوی به حساب می آید.

بسیاری قسم خورده بودند که ایرانی ها نتوانند جشن 22 بهمن انقلاب خود را برگزار کنند و ملیاردها دلار خرج کرده بودند تا چنین اتفاقی پیش نیاید، اما همانند چهل سال گذشته ثابت شد که آنها اشتباه می کنند و انقلاب بهار چهلمین سالگرد پیروزی خود را با شکوه عظیمی برگزار کرد.
سوالی که در اذهان بسیاری پیش می آید این است که چرا شاه سقوط کرد؟
اگر طبق گفته دشمنان انقلاب شرایط ایران قبل از انقلاب بهتر از حال بود پس چرا مردم اصلا انقلاب کردند؟
هیچ کس نمی تواند انکار کند که انقلاب اسلامی در ایران توسط مردم انجام شد و کل مردم ایران بپا خواستند تا بر علیه شاه انقلاب کنند.
چرا؟

شاید تحلیل ماجرا در یک مقاله بسیار دشوار باشد اما اگر به شرایط ایران قبل از انقلاب برگردیم می توانیم به نکاتی اشاره کنیم که منجر به سقوط شاه شد.
ایرانی ها از زمان قاجار از شرایط سیاسی مملکت خود خسته شده بودند و وفق شرایط آن زمان روشنفکران جامعه را تشویق می کردند که برای تغییر شرایط زندگی خود باید شرایط سیاسی مملکت تغییر کند.
در آن دوران اکثر این روشنفکران تحت تاثیر تفکر های سیاسی موجود در دیگر کشورها بودند و هر کدام تلاش داشتند مملکت را به سمت و سوی تفکر سیاسی ای که برای کشور دیگری ساخته شده بود بکشانند.
در آن زمان اکثرا باور داشتند که حتما سلطنت باید باقی بماند و تنها چیزی که در ذهن آنها می گنجید الگو برداری از سیستم سیاسی انگلیس و ایجاد پادشاهی مشروطه بود.
به همین دلیل هم می بینیم که انقلاب مشروطه اتفاق می افتد.
بعد از انقلاب مشروطه نه پادشاهان قاجار و نه پهلوی به شرایط انقلاب مشروطه پایبند بودند، در حالی که مشروطه که با همه محاسن و معایب اش می توانست شرایط تنفس سیاسی برای مملکت ایجاد کند.
اما باید بپذیریم که مشروطه خواهی برای شرایط کشوری مانند انگلیس ایجاد شده بود و فرهنگ مشروطه خواهی هم در میان مردم و هم دربار وجود داشت.
در کشوری که فرهنگ حزبی در آن وجود نداشت بدیهی بود که ایده مشروطه خواهی هم در نهایت با شکست مواجه می شد و طبیعت جامعه ای مثل جامعه ایران مانند آب رونده ای است که به هیچ وجه نمی ایستد و سنگ را نیز سوراخ می کند تا از دل آن عبور کند و به مقصد خود برسد.
ویژگی رضا شاه در آن بود که خود از بطن جامعه بیرون آمده بود و بسیار خوب جامعه ایران را می شناخت اما اشتباه بزرگ او این بود که فرزند خود را برای تحصیل و زندگی به اروپا فرستاد و باور داشت که اگر فرزندش فرهنگ اروپایی را تحصیل کند می تواند بعد ها مثل اروپایی ها حکومت کند.
برخی هم باور داشتند که اروپایی ها محمد رضا شاه را به عنوان گروگان به اروپا برده اند و وی را برای جانشینی رضا شاه تربیت می کنند.
به هر حال همین ماجرا منجر شد که محمد رضا شاه کاملا از جامعه ایران دور باشد.
علیرغم اینکه رضا شاه مردم ایران را بخوبی می شناخت اما به جای اینکه خود را به توده های مردم نزدیک کند مست قدرتی بود که توسط خارجی ها برای او تامین شده بود و پس از سرنگونی سلطنت قاجار باور داشت که با قلدری (همان ترجمه فارسی دیکتاتوری) می تواند مردم را به اطاعت وا دارد.
در آن دوران فرهنگ ارباب رعیتی در ایران بسیار رواج داشت و بالطبع رفتار ارباب منشانه رضا شاه می توانست به نوعی جوابگو باشد و بسیاری را به اطاعت وا دارد.
اما مشاهده کردیم که همین که خارجی ها پشت رضا شاه را خالی کردند مردم حاضر نشدند به یاری او بشتابند و حکومت وی سرنگون شد و فرزند اش که تربیت شده غرب بود به کرسی نشست.
محمد رضا شاه هیچ شناختی از مردم خود نداشت و ارتباطات وی فقط با اشراف و حواشی بود نه با بطن جامعه.
در حالی که وی بر یک جامعه سنتی حکومت می کرد بدون اینکه فرهنگ این جامعه پذیرای تحول های غربی باشد به دنبال پیاده سازی فرهنگ خارجی در ایران بود، امری که با مقاومت شدید جامعه مواجه می شد.
وی ساختار سیاسی جامعه را نیز درک نکرد وحاضر نبود بپذیرد که جامعه ایران بصورت سنتی بر چهار ستون استوار بود.
سلطنت، ارتش، روحانیون و سرمایه داران.
سرمایه داران عموما به دو گروه عمده تقسیم می شدند اربابان ملاک ویا بازاریان.
قشر جدیدی از جامعه که بر اثر تحصیل فرزندان همان اقشار دیگر بوجود آمده بودند و خود را روشنفکران جامعه می دانستند هم جدا از ستون های اصلی نبودند چون خود فرزندان همان ها به حساب می آمدند.
فاصله ای که میان شاه و جامعه ایران وجود داشت در واقع اصلی ترین دلیلی بود که وی را به سمت تصمیم گیری های غلط پیش می برد.
مشاوران وی نیز یا دیپلمات ها و سفرای خارجی بودند و یا سرسپردگان به آنها و اینان به هیچ وجه نتوانسته بودند شرایط داخلی ایران را درک کنند.
طبق سیاست های دولت انگلیس ایران جزو خاورمیانه (با توجه به موقعیت آن نسبت به جزیره بریطانیا) به حساب می آمد و طبق همان سیاست کل مردم خاورمیانه مثل هم بودند و تفاوتی میان ایرانی ها و عرب ها و ترک ها و کرد ها و… وجود نداشت.
در حالی که این جوامع با هم بسیار متفاوت هستند وشما نمی توانید سیاستی را که مثلا در عراق یا افغانستان پیاده کرده اید در ایران پیاده کنید.
پس از کودتای 28 مرداد دیگر شاه یقین پیدا کرده بود که سلطنت اش وابسته به خارج است و با مشورت هایی که از طرف اطرافیان مخصوصا خارجی ها دریافت کرده بود در صدد بود که ساختار اصلی سنتی ثبات سیاسی مملکت را به هم بزند.
وی باز هم متوجه نبود که برای محقق شدن این هدف باید فرهنگ جامعه نیز پذیرای تغییرات باشد.
شاه تصور داشت که روشنفکران مورد حمایت اربابان و روحانیون بر علیه سلطنت او توطئه کرده اند، به همین دلیل هم با این دو ستون سیاسی جامعه در افتاد.
وی متصور بود با انقلاب سفید خود در واقع می تواند قدرت اربابان را از یک سو تضعیف کند و از سوی دیگر قدرت روحانیون را، چون روحانیون نیز به اموالی که از اربابان به بهانه های مختلف خمس و زکات به روحانیون پرداخت می کردند وابسته بودند و این ماجرا برای آنها اقتدار ایجاد می کرد.
از سوی دیگر رعیت ها که پایگاه اصلی روحانیت را تشکیل می دادند ممکن بود با این اقدام شاه به سمت او روی بیاورند و وی بتواند پایگاه اجتماعی روحانیون را به سمت خود بکشاند.
اما بر عکس تصور شاه آن رعیت هایی که زمین های کوچک دریافت کرده بودند نمی توانستند از محصول این زمین ها خرج و مخارج خود را تامین کنند و ترجیح می دادند زمین های خود را بفروشند و برای کارگری به شهرها بیایند.
برخی هم با پول همین زمین ها توانستند در شهرها خانه کوچکی بخرند ودر کارخانه ها کارگری کنند.
یعنی به نوعی مجددا همان شرایط ارباب رعیتی اما به نوعی دیگر در شهرها برای این کارگران ایجاد شد.
روستاها کم کم خالی شد وسیل عظیم مهاجرت به شهرها شروع شد.
آن روستائیان که از زندگی خود در روستا بصورت نسبی ناراضی بودند اما با همان شرایط می ساختند وقتی به شهرهای بزرگ آمدند توان تحمل شرایط جدید را نداشتند، چون به هر حال با شرایط قدیم انس گرفته بودند.
شاه هم پیشرفت جامعه را فقط در پیشرفت شهرهای بزرگ و جاده ها و مسیر هایی که وی در آنها تردد داشت می دید و متوجه نبود که زیر پوست شهر چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است.
وی حتی متوجه نبود که جامعه ایران پذیرای بسیاری از سیاست ها و رفتارهای بین المللی وی نیز نبود و نمی توانست تحمل کند که مثلا شاه ایران در مراسمی جام شرابی دست بگیرد و به سلامتی مهمانان خارجی خود بنوشد یا اینکه با اسرائیل رابطه برقرار کند.
اگر جامعه همان جامعه قبلی بود و بسیاری رعیت بودند و هنوز در روستاها زندگی می کردند شاید قشر بزرگی از جامعه متوجه این ماجراها نمی شدند اما دیگر این جامعه شهری شده بود و به راحتی می توانستند روی تلوزیون های خود شاهد این ماجراها باشند و اخبار را پیگیری کنند.
جامعه ای که در شرایط بسیار سخت بود مشاهده می کرد چگونه شاه و اطرافیان اش در شرایط بسیار اشرافی زندگی می کنند، و شاه و اطرافیانش از به رخ کشیدن اشرافی گری دریغ نمی کردند.
بدیهی بود که این رفتارها و تصمیمات شاه روحانیت را در مقابل وی قرار می داد اما وی تصور داشت چون مورد حمایت غرب است پس هیچ کس نمی تواند در مقابل اش بایستد.
مشکل جامعه نیز این بود که نمی توانست تصمیم بگیرد با این شرایط سیاسی چه کاری باید انجام دهد.
بسیاری از به اصطلاح روشنفکران به فکر آن بودند که چه کار کنند شرایط اصلاح گردد و نمی توانستند کشور را بدون سلطنت تصور کنند.
امام خمینی (ره) این ماجرا را بخوبی درک کرد و پس از تبعید از ایران پانزده سال وقت خود را صرف تدوین و آموزش نظام سیاسی ای بود که وی به عنوان نظام مورد نیاز جامعه ایران می دانست.
این نظام سیاسی بر اساس شرایط عموم جامعه ایران که وی بخوبی آن را می شناخت بنا شده بود نه بر اساس سیاست های مبتنی بر نظام های شرق یا غرب که الگوی دیگر کشورها بودند.
امام خمینی (ره) متوجه شد که برای موفقیت انقلاب باید جایگزینی برای نظام شاهنشاهی ارائه دهد که مختص مردم ایران باشد.
همین هم شد.
مردم این نظام سیاسی جدید را به عنوان جایگزین پذیرفتند و در نهایت انقلاب کردند.
شاه ایران هم که حتی تا لحظه آخر نتوانسته بود مردم خود را درک کند از ایران خارج شد و تصور می کرد که آمریکایی ها و انگلیسی ها بزودی وی را به سلطنت باز خواهند گرداند و یا اینکه فرزند او را شاه خواهند کرد، اما اینبار کار تمام شده بود، دیگر کشورهای غربی هم از اینکه هی بخواهند از شاه حمایت کنند و وی را به سلطنت بازگردانند خسته شده بودند.
در واقع شرایط هم فرق کرده بود.
اینبار همه مردم به پا خواسته بودند و نظامی ها که ستون سوم سیاسی جامعه را تشکیل می دادند نیز حاضر نبودند گوش به فرمان آمریکایی ها باشند و در مقابل مردم و خانواده های خود بایستند، اگر هم حتی فرماندهان دستور می دادند سربازان اطاعت نمی کردند.
کار تمام شده بود و انقلاب پیروز شد.
از همان روزهای اول هم بسیاری امیدوار بودند که این انقلاب پس از مدت کوتاهی سرنگون شود اما نه فقط انقلاب سرنگون نشد بلکه روز به روز قویتر شد و پس از چهار دهه اقتدار خود را به رخ جهانیان کشید.
به یاد دارم وقتی به دعوت موسسه جایکا به ژاپن سفر کرده بودم ما را سوار قطاری کردند که به آن قطار فشنگی می گفتند و با سرعت بسیار بالا روی بالشتک های هوا حرکت می کرد.
آنها به ما گفتند این نماد ژاپن است چون واگن اول هدایت قطار را بر عهده دارد و بقیه واگن ها همه موتور دارند و به سمت جلو حرکت می کنند، در ژاپن هم همینطور است همه کار می کنند و یک نفر هدایت سیاسی آنها را عهده دار است.
می توان گفت موشک های بالستیک هم امروزه نماد موفقیت وپیشرفت انقلاب اسلامی در ایران به حساب می آیند.
علیرغم اینکه شاه ایران مدعی بود (با توجه به تسلیحات و تعداد نیرو) چهارمین قدرتمندترین ارتش جهان را در اختیار دارد اما مشاهده کردیم که تسلیحات وقت ارتش ایران حتی در حدی نبود که موشک های ایران بتواند از شهر بصره دورتر برود و ایرانی ها مجبور بودند برای دفاع از خود و واکنش نشان دادن به صدام حسین که شهرهای بزرگ ایران را موشک باران می کرد موشک گدایی کنند، وکسی حاضر نبود به آنها موشک بفروشد.
امروزه موشک های ایران از بالاسر عراق به پرواز در می آیند و بصورت نقطه زن صدها کیلومتر آن طرف تر مرزهای ایران موضع تروریست ها را در دیر الزور در هم می کوبند.
امروزه به دلیل اقتدار نظامی و ایدئولوژیک ایران در منطقه دشمن جسارت حمله به ایران را ندارد.
انقلابی که از همان روز اول متوجه بود که اقتدار و بقایش وابسته به حمایت مردم است ونه بیگانگان.
نماد انقلاب اسلامی ایران هم مشابه همین موشک ها است، انقلاب ایران در آسمان ها به پرواز در آمده وبه آن دور دور ها رسیده.

مقررات ارسال کامنتبحث و مناظره
کامنت از طریق فیسبوککامنت از طریق اسپوتنیک