07:49 14 نوامبر 2018
اینجا تهران، ببخشید، اینجا مسکو!

اینجا تهران، ببخشید، اینجا مسکو!+ فایل صوتی

© Photo / Archive Of Aida Soboleva
گزارش و تحلیل
دریافت لینک کوتاه
7650

90 سالگی داگمارا، گوینده رادیو مسکو

اسپوتنیک — اگر خانم داگمارا زنده بود 20 اکتبر، 90- مین سال تولد خود را جشن می گرفت. ولی حالا کسانی که دربخش فارسی صدای روسیه با وی کار کردند با خوشحالی و هیجان آن روزها را به یاد می آورند.

بنده الکساندر بالادورین که این سطر ها را می‌نویسم، شاگرد و همکار خانم داگمارا بوتوینوا ، در سال 1971 با ایشان در همان استودیوی رادیو مسکو آشنا شدم، ولی هنوز ندانستم که بعد از چند سال به گویندگی بپردازم، گرچه مایل بودم این کار را بکنم. آن زمان من دانشجوی آخرین سال تحصیلی دانشکده مطالعات شرقی دانشگاه دولتی لنینگراد (سن پترزبورگ) بودم و به مسکو برای دوره کارآموزی در یکی از واحدهای مسکو آمدم که در آن‌ها، زبان فارسی زنده رایج بود. بهترین آن‌ها رادیو بود. در 1978 من گوینده بخش فارسی شده و در طول 35 سال همکار داگمارا بودم.

داگمارا شیفته کار خود بود و فارسی شان بی عیب و نقص بود و علاقمند بود معلومات خود را با دیگران در میان بگذارد. من تنها کسی نبودم که آب دانش را از این سرچشمه نوشیدم. من به ایشان بسیار سپاسگذارم. من با همکاران در باره داگمارا صحبت کردم و متوجه شدم که همه گفتند که وقت چه‌جوری زود گذشت. انگار دیروز ما با داگمارا خبر می‌خواندیم و صحبت می‌کردیم و می خندیدیم. ایشان چه لبخندی داشتند! ولی از این به دور و بیایید دوباره بشنویم که خودشان در باره زندگی و خوشوقتی شان چه گفتند.

داگمارا بوتوینوا در سال 1950
© Photo / Archive Of Aida Soboleva
داگمارا بوتوینوا در سال 1950

چطور شد که من این حرفه عجیب و غریب را انتخاب کردم

داگمارا گفت: با نگاهی به حوادث سالهای گذشته زندگی ام، بارها و بارها از خود می‌پرسم که چطور شد که من این حرفه و تخصص عجیب و غریب را انتخاب کردم. خوب، من موجودی رومانتیک بودم و من علاقمند به کشورهای دوردست بودم ، و حتی به عروسک هایم همیشه اسم های شرقی را می دادم. من زیاد کتاب می خواندم، و در دوره دبیرستان می دانستم که می خواهم در دانشکده زبان و ادبیات خارجی تحصیل کنم. اما در کلاس دهم، دوشیزه دوست همکلاس من به طور ناگهانی پیشنهاد کرد که با وی به موسسه مطالعات شرقی (در حال حاضر موسسه مطالعه کشورهای آسیایی و آفریقایی وابسته به دانشگاه دولتی مسکو) وارد شوم. این غیر منتظره بود، اما من این پیشنهاد را پذیرفتم و امتحان ها را با موفقیت دادم و وارد بخش ایران شدم. نمی‌دانم چرا اما ایران از همه کشورهای خاورزمین برایم نزدیک و جذابتربود. من با لذت درس می‌خواندم و تا پایان سال اول تحصیلی، من با دوست دختر جدیدم آللا آنیکِییوا تبادل نظر کردیم و درباره درد دل دخترانه به فارسی صحبت می کردیم تا دیگران ما را نفهمند. ما آن صحبت‌ها را خیلی دوست داشتیم.

در بهار سال 1952، کنفرانس بین المللی اقتصادی در مسکو برگزار شد — یکی از اولین همایش ها پر اهمیت در سال های پس از جنگ (جهانی دوم) و از من و آلا، که ما در یک گروه مترجمین ثبت نام شدیم ، برای کار به عنوان مترجم در این همایش دعوت شد. من هنوز هم به یاد دارم که چگونه این قطاری از ایران را در ایستگاه راه آهن کورسکی مسکو استقبال کردیم که از طریق جلفا و باکو به شهر ما آمد (در آن زمان خط هوایی مستقیم بین مسکو و تهران وجود نداشت). چگونه من قبل از اولین ملاقات با "ایرانیان واقعی" وارد شده از ایران هیجان زده بودم! بعد از همه، تمام ایرانیانی که قبلا دیدم، معلمان دانشگاهم، مدتهاست در اتحاد شوروی زندگی کردند. من بسیار می ترسیدم که چیزی را اشتباه بگویم و بخاطر نقض مقررات و اشتباه من ، "روابط بین المللی" مختل شود.

بعد از چندی هیات وارد شد که در آن 16 نفر بود: اقتصاددانان، بازرگانان، وکلای مجلس و روزنامه نگاران. به نظر می رسید آنها کمی شگفت زده شدند که تنها دو دختر دانش آموز جوان از آنها پیشواز کردند. اما پس از آن همه چیز به صورت شایسته پیش رفت. ما بلافاصله زبان مشترک را پیدا کردیم.

در یکی از آخرین روزهای کار این همایش، ولادیمیر زولوتوف رئیس بخش فارسی رادیو مسکو برای مصاحبه با اعضای هیات ایرانی در نشست پایانی پیش ما آمد. مهمانان ما با مهربانی و خوشحالی برداشت خود را از اقامتشان در مسکو در میان گذاشتند. ترجمه همه صحبت‌ها به عهده من بود. پس از مصاحبه، زولوتوف پیشنهاد کرد که من به عنوان گوینده کارآموز در رادیو شروع به کار کنم. من آنرا پذیرفتم و از آن به بعد بخش فارسی رادیو مسکو خانه دوم من شد.

داگمارا بوتوینوا در دیدار با فئودور گلادکوف، ابولقاسم لاهوتی و سعید نفیسی در مسکو
© Photo / Archive Of Aida Soboleva
داگمارا بوتوینوا در دیدار با فئودور گلادکوف، ابولقاسم لاهوتی و سعید نفیسی در مسکو

بخش فارسی در سخنپراکنی خارجی رادیو مسکو

سخنپراکنی فارسی رادیو مسکو در روز 23 ژوئن 1941 ، روز دوم جنگ بزرگ میهنی آغاز شد. اصلاً سخنپراکنی مسکو به زبان‌های خارجی یک همایش بین المللی شگفت انگیز از مردم است، نام برخی از کارکنان ما، وارد تاریخ کشور شان شده است. من از همکارانم خیلی چیزها آموختم و به آنها بسیار سپاسگزارم — مترجمین علی اسدالله، محسن صدیقی، انور میرزایف- گوینده برجسته، مترجمان — علی قلی بیات و صیفی همایون. من به ویژه می خواهم در مورد گوینده جمشید کشاورز، که سرپرست کارآموزی و معلم اصلی من بود، صحبت کنم. او مردی دارای استعداد چند جانبه بود — نویسنده، زبانشناس درخشان، موسیقیدان، آهنگساز. جمشید کشاورز — نویسنده دو سرود نامی "گلشن صلح" و "نوای دل" است. این ترانه ها طی سال های زیادی، موسیقی مورد علاقه شنوندگان شعبه ایران رادیو مسکو بوده و تقریبا هر هفته در برنامه های ما پخش می شدند.

جمشید کشاورز، که مجبور بود در سرزمین ما زندگی کند، ظاهراً دلتنگ ایران بود. یک روز این اتفاق رخ داد: قرار بود ما بصورت زنده اخبار بخوانیم. پس از سیگنال آغاز پخش برنامه، جمشید کشاورز به جای گفتن کلمات معمولی " اینجا مسکو" به طور ناگهانی با شادمانی گفت: "اینجا تهران است." من شوکه شدم. ناگهان، او با یک لبخند غمگین، گفت: "دوستان عزیز! البته، اینجا مسکو است. اما من خیلی اشتباه نکردم: شما، دوستان عزیز، در تهران و دیگر شهرها در قلب ما هستید. قلب ما با شماست! و اگرچه ما در مسکو هستیم، تهران نیز کمی اینجا حضور دارد." به این ترتیب، اشتباه او به عنوان یک منبع صعود عاطفی ویژه شدف که با آن همه بولتن خبری را خواندیم.

الکساندر بالادورین، مارونا آرسانیس و داگمارا بوتوینوا در استودیو خبر - سال 1983
© Photo / Archive Of Aida Soboleva
الکساندر بالادورین، مارونا آرسانیس و داگمارا بوتوینوا در استودیو خبر - سال 1983

ما همیشه با گرمی و همدردی همدیگر را دوست داشتیم

در تمام این سالها، همراه با تغییرات اساسی در زندگی هر دو کشور، ما فرصتی برای معاشرت با شنوندگان ما از طریق نامه‌ها داشته ایم. حتی امروزه، به رغم توسعه اینترنت، ایرانیان مکاتبه معمولی را ترجیح می دهند. من ضمن خواندن نامه ها اغلب متقاعد شدم که روحیه و حوصله ایرانیان و روس ها خیلی شبیه هستند. ایرانیان، مانند مردم روسیه، عمدتا دور از ملاحظات مصلحتگرایانه بوده و با دل و جان، صادقانه و با وفاداری به دوستان زندگی می کنند. یک شنونده رادیو ما حدود سی سال پیش نوشت: "آن را قبول کنید که مردم های ما هرگز دشمن همدیگرنبوده اند، هرگز در دو طرف مقابل سنگر قرار گرفته نبودند. ما همیشه با گرمی و همدردی یکدیگر را دوست داشتیم و با مشکلات یکدیگر همدلی داشتیم."

همراه با کار روزمره گویندگی و مترجمی ، من فرصتي براي همراهي نمايندگان عالی رتبه ايران بعنوان مترجم داشتم. چند بار من در زمان بازدید شاه ایران از اتحاد شوروی به عنوان مترجم کار کردم. در سال 1965، محمد رضا پهلوی شاه ایران به همراه همسرش فرح به شوروی آمده بود. من مترجم ملکه ایران بودم. من 13 سال در رادیو کار کردم ولی هنوز در ایران نبودم. شهبانو وقتی با خبر شد که من هرگز به ایران نرفته بودم، خیلی متعجب و متأثر شد و گفت: " باید این بی‌عدالتی را رفع کرد!" به معنای واقعی کلمه یک و نیم یا دو ماه گذشت و دعوت شخصی از ملکه برای دیدار از ایران به نام من به اداره رادیو رسید.

فرح پهلوی با  داگمارا بوتوینوا و خبرنگران مسکو، سال 1965
© Photo / Archive Of Aida Soboleva
فرح پهلوی با داگمارا بوتوینوا و خبرنگران مسکو، سال 1965

سفرها به ایران: دیدارهای رسمی و غزل سرایی بلبل ها

بدین تربیب در 1966 من برای اولین بار در ترکیب هیات انجمن دوستی شوروی و ایران راهسپار ایران کشور رویاهای دوران جوانی خود شدم. هر روز این سفر تا به حال هم در خاطره من نقش بسته است. فصل بهار رسیده بود. در باغ‌های اصفهان و شیراز بلبل ها غزل سرایی می کردند. تا به حال در چشمان من قصرهای بی‌نظیر آن شهرها زنده است. هر روز دیدارها با دوستان جدید و قدیم داشتیم. در همه جا از ما پذیرایی گرمی بعمل آمده بود.

من را به رادیو تهران دعوت کردند و من در برنامه خبری عصر شرکت نمودم. فرح از من دعوت کرد و جویای حال و وضع و مشاهدات من در این سفر شد. من دوباره از احساسات و عواطف ایرانیان صرف نظر از رطبه و مقام شان یقین حاصل کردم. به من حتی حس نزدیکی و قوم و خویشی با ایرانیان دست داد و تقویت شد.

پس از این سفر من چند بار به ایران رفتم و سفر اخیرم در سال 1976 بود که در نمایشگاه تهران شرکت کار کردم.

داگمارا بوتوینوا و هیات همراه در تهران
© Photo / Archive Of Aida Soboleva
داگمارا بوتوینوا و هیات همراه در تهران


دیدار غیر مترقبه در مترو مسکو

در پایان این گفتار می‌خواهم از دوران گذشته دور، به زمان ما مراجعه کنم. دو سال پیش من داشتم توسط مترو به اداره می رفتم. در ایستگاه، درِ واگن باز شد و یک مرد جوان دارای چهره شرقی به همراه جمعی مردم وارد واگن شد و پهلویم نشست. من هیچ وقت متن های فارسی را جلو چشم اشخاص بیگانه باز نمی کنم تا توجه مردم را به خط غیر عادی عربی جلب نکنم. ولی این دفعه می‌خواستم جایی در یک متن فارسی را معلوم کنم و برای چند دقیقه آنرا از کیف بیرون آورده و باز کردم. این جوان فوراً متن را دیده و به روسی پرسید: این زبان فارسی است؟ من به فارسی گفتم، بله. من در بخش فارسی رادیو کار می کنم. مرد جوان با تعجب گفت: شما فارسی بلدید! و ما سرگرم صحبت شدیم. معلوم شد که وی شهرام نام دارد و اصلاً تهرانی است و پدر وی سالهای زیادی است به رادیو مسکو گوش می‌دهد و صدای همه گویندگان مارا می‌شناسد و خود شهرام چند سال است که در دانشکده پزشکی مسکو تحصیل می کند. من پرسیدم: حال شما در مسکو چطور است؟ مسکو را چگونه شهری دیدید؟ آیا دوستانی در اینجا دارید؟ تحصیلتان چگونه پیش می رود؟ شهرام در پاسخ گفت: حالم بسیار خوب است. مسکو شهر بسیار راحت و زیبایی است. دوستان بسیار خوبی در اینجا دارم و تنها آرزویم این است که هر چه زودتر تحصیلاتم را به پایان رسانده و به وطن خود باز گشته و بکار بپردازم.

سفر هیات پارلمانی ایران به مسکو - فوریه 1974
© Photo / Archive Of Aida Soboleva
سفر هیات پارلمانی ایران به مسکو - فوریه 1974

عصر همان روز من این ملاقات ناگهانی و غیرمترقبه را به خاطر آورده، با خود گفتم: امروز من با آینده ایران روبرو شدم. همانا نسل جوان کنونی ایرانیان که افرادی تحصیل کرده و با استعداد و روشن‌فکر و شرافتمند هستند و حاضرند تمام نیرو و معلومات خود را در خدمت به وطن عزیز به کار برند و زندگی مردم ایران را مرفه تر و سعادتمندتراز پیش سازند.

داگمارا در پایان گفت: حالا پس از 50 سال کار و خدمت در رادیو مسکو می توانم بگویم که من ذاتا آدم خوشبختی هستم، زیرا شغلی که انتخاب کردم تمام زندگی ام را تحت شعاع قراز داده و بسیار چیزها را به من آموخته و تصورات من در باره جهان اطراف را بسیار گسترش داده است. من خیلی خوشحال ام که در طول عمر امکان داشتم با نمایندگان برجسته جهان علم و ادبیات و هنر و فرهنگ ایران آشنا شده و معاشرت و همکاری کنم. آثار بسیاری از آنها با امضای خودشان زینتبخش کتابخانه من است: سعید نفیسی، به آذین، رهی معیری، محمد علی افراشته، بانو ژاله، بانو لعبت شیبانی، اسماعیل آشتیانی، دکتر مهدی بیانی، دکتر احمد سعادت عاذلی، دکتر آژیر- استادان دانشگاه تهران، حسین باغچه بان، بانو مهری آهی و دیگران.
من بسیار خوشبختم که کشور معجزه آسای ایران و مردم نجیب آن را شناختم و دوست آنها شدم و می دانم که ما با کوشش های مشترک و با شریک بودن در غم ها و شادی های همدیگر می توانیم این جهان فانی را امنتر و مهربان تر و سعادمندتر از پیش سازیم.

برای تهیه این مطلب از مصاحبه داگمارا بوتوینوا با آیدا سوبولوا منتشر شده در مجله «ایران اسلاویکا»، 2006 میلادی، شماره 1 (9)، صفحات 58-61 استفاده شد.

 

مقررات ارسال کامنتبحث و مناظره
کامنت از طریق فیسبوککامنت از طریق اسپوتنیک