08:51 05 آوریل 2020
گزارش و تحلیل
دریافت لینک کوتاه
تهیه شده توسط
1138

آیا رخدادی که در دهه 1960 میلادی (1340شمسی) به عنوان انقلاب سفید یا به تعبیر حکومت پهلوی انقلاب شاه و مردم به وقوع پیوست ایده ابتکاری رژیم پهلوی و شخص محمدرضا پهلوی بود و یا ایده ای بود که بنا به ضروریات آن زمان از سوی ایالات متحده در راستای حفظ منافع این کشور در ایران و جهان مطرح و اجرا گردید.

خبرگزاری اسپوتنیک- پیروزی جان، اف کندی در ریاست جمهوری آمریکا فصل جدیدی را در مناسبات این کشور با کشورهای جهان سوم به ویژه در خاورمیانه در پیش گرفت که در نهایت به انجام اصلاحاتی در آن کشورها انجامید تا از بروز حرکت‌های مردمی در کشور خود جلوگیری کنند. در این میان محمدرضا شاه نیز که اینک آمریکا را به عنوان مهمترین حامی خود برگزیده بود برای آنکه از گزند حملات احتمالی آمریکا به ساختار سلطنت خود در امان بماند مجموعه اقداماتی را تحت عنوان مدرنیزاسیون و در نهایت انقلاب سفید شاه و مردم در دستور کار قرار داد.

در دوره سلطنت محمدرضا شاه پهلوی و با نخست وزیران وقت دکتر علی امینی، اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا در ایران یک مدرنیزاسیون اقتصادی و اجتماعی شامل اصول نوزده گانه به تحقق پیوست که انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم نام گرفت. برای این انقلاب اصولی شش گانه و بسیار پرزرق و برق در نظر گرفته شده بود به نحوی که مخالفت با آن گویی مخالفت با منافع تمام مردم ایران قلمداد می‌شد.
جان پرکینز در کتاب «اعترافات یک قاتل اقتصادی» می نویسد: مزدوران و قاتلان اقتصادی افرادی حرفه ای با دستمزدهای بالا هستند که کشورهای مختلفی در سراسر جهان را از دسترسی به تریلیون‌ها دلار پول محروم می‌کنند و بازی، همان بازی قدیمی سلطه و فرمانروایی است با این تفاوت که در عصر جهانی‌سازی ابعاد بسیار وحشتناکی به خود گرفته است.
انقلاب سفید یا مدرنیزاسیونی که در زمان محمدرضا پهلوی در ایران شکل گرفت منجمله قتلهای اقتصادی بود که با هدف سلطه بر کشور ایران از سوی ایالات متحده و غرب سازماندهی و بدست شاه در ایران انجام گرفت. اینکه این طرح تا چه اندازه موفق بود و چه دلایلی مانع اجرای کامل آن شد، بحثی بود که با دکتر سید مصطفی تقوی پژوهشگر ارشد تاریخ ایران معاصر مورد بررسی و گفتگوی مفصل قرار دادیم که در ادامه ارائه می گردد.


فلسفه تاسیس سلسله پهلوی
در ابتدا باید گفت که دست یافتن به پاسخی درست در این موضوع نیازمند آن است تا سیر تحولات ایران را طی دویست سال اخیر یعنی از جنگهای ایران و روس به بعد و نقشی که دو قدرت روس و انگلیس در کشور ایران ایفا می کردند و همچنین فلسفه تاسیس سلسله پهلوی را در روند این تحولات بدرستی ببینیم. آرایش سیاسی جهان با انقلاب شوروی از حالت سنتی قبل خارج شد و جهان به تدریج صحنه قدرت نمایی دو بلوک شرق و غرب شد که علاوه بر رقابت اقتصادی، در تضاد ایدئولوژیک با یکدیگر قرار داشته و عملا کشورهای جهان سوم و توسعه نیافته را در ذیل این آرایش سیاسی میان خود تقسیم نموده بودند.

بعد از انقلاب شوروی، رهبران انقلاب، بویژه لنین، سیاست جدیدی در پیش گرفتند و از رویکرد قبلی حکومت روسیه تزاری در قبال ایران دست کشیده و در نتیجه عملا نیمه شمالی ایران را از سلطه خود رها نمودند. رهبران انقلاب حتی اعلام نمودند که حاضرند ایران را در برابر سرمایه داری و امپریالیسم غرب حمایت نمایند. در نتیجه قیچی سلطه دوگانه روس و انگلیس بر ایران عملا یک لبه خود را از دست داد.
طبیعی بود که ایران تا قبل از انقلاب شوروی برای سرمایه داری غرب مهم بود، اما بعد از انقلاب با توجه به موقعیت ژئوپلتیک این کشور، برای غرب حیاتی شد. بعبارتی بعد از انقلاب شوروی و اهمیت جایگاه آن در آرایش سیاسی جدید جهانی، با شکل گیری نظام دو قطبی آن زمان جایگاه ایران برای نظام سرمایه داری غرب حیاتی شد. اینگونه نبود که انگلیس بتواند بعد از انقلاب شوروی ایران را براحتی رها نماید، بنابراین برای حفظ موقعیت خود در این نقطه راهبردی دنیا چندین طرح را در نظر گرفتند. در اولین سناریو به این نتیجه رسیدند که غرب و انگلیس به بخش جنوبی ایران به عنوان کشوری نفت خیزکه همزمان با خلیج فارس و هند مرتبط است، نیاز دارد و امکان رها کردن ایران به عنوان کشوری که کانون و محل تلاقی منافع آن با سایر نقاط دنیا است عملا ممکن نیست.
طرح مدیریت نیمۀ جنوبی ایران بصورت فدراسیون از سوی «جی. پی. چرچیل» دبیر دوم دبیرخانه شرقی سفارت انگلیس و «سرپرسی کاکس» وزیر مختار سابق انگلستان در ایران مطرح شد. به این ترتیب که جنوب ایران را بر اساس ترکیب قومیتی به سه دولت کوچک مرکب از «لرها» به رهبری میرزا حسینقلی‌خان نظام‌السلطنهٔ مافی، «عربها» به رهبری شیخ خزعل در خورزستان و یک دولت هم متشکل از بختیاریها تقسیم نمایند. در نظر گرفته شده بود که این دولتها در سیاستهای داخلی خود مستقل عمل نمایند، اما سیاستهای امنیتی و سیاست خارجی آنها را انگلیسها کنترل نمایند تا به این ترتیب جنوب ایران در حوزه بلوک غرب تحت منافع و سلطه آنها باقی بماند. این گزینه در کادر تصمیم گیران سیاست خارجی انگلستان رای نیاورد و پیشنهاد دیگری مطرح شد به این ترتیب که سرتاسر سرزمین ایران حائز اهمیت است و چرا تنها نیمی از این کشور تحت سلطه بریتانیا قرار بگیرد؟ این پیشنهاد از سوی «لرد کرزن» وزیر امورخارجه و نایب السلطه وقت انگلستان مطرح گردید. البته در میان گزینه های پیشنهادی انگلستان برای ایران طرح قیمومیت نیز مطرح گردید، اما به دلیل عناصر و باورهای ملی و مذهبی در میان مردم و حضور علمای دینی اساسا این طرح قبال اجرا نبود و کنار گذاشته شد.
توجه داشته باشیم که در آن روزگار با وقوع انقلاب، رقیب بریتانیا یعنی روسیه به حاشیه رانده شده بود و رجال و جریانهای داخل ایران نیزخود به دلیل شرایط نابسامان پس از مشروطه توان اداره کشور به صورت مستقل را نداشتند. در این میان، بریتانیا به تنهایی مانور قدرت می داد. طرح لرد کرزن که به قرارداد 1919 شهرت یافت برای تثبیت نفوذ انگلیس در ایران در شرایطی که احمدشاه قاجار در آخرین ماه‌های حکومت خود فاقد کمترین قدرت سیاسی در کشور بود و سلسله قاجار در آستانه انقراض قرار داشت‌، با کمک میرزا حسن خان وثوق الدوله بر کشور تحمیل شد. بر اساس این قرارداد می بایست دو حوزه اقتصاد و امنیت ایران تحت کنترل بریتانیا قرار گیرد و ایران نیز صورتی از رفورم و اصلاح را بر خود ببیند تا شعارهای بلشویکی برای آن فاقد جذابیت بشود و در مدارغرب باقی بماند. رجال ملی و وطن دوست ایران و در راس آنها آیت الله سید حسن مدرس به مبارزه با این رویکرد انگلستان پرداختند و باعث لغو این قرارداد شدند.
به هر حال، اجرای دیگر طرحهای بریتانیا از قبیل: قیمومت و فدراسیون و قرارداد، همگی ناممکن شد. در پی چنین بن بستی بود که وینستون چرچیل، وزیر جنگ بریتانیا، به ژنرال چمپین، فرماندهی کل نیروهای نظامی بریتانیا در خاورمیانه دستور داد تا معاون خود، ژنرال «آیرون ساید» را با اختیار تام برای حل مسئلۀ ایران به این کشور اعزام کند. آیرن ساید در مهر ماه 1299 وارد ایران شد. او به این نتیجه رسید که تنها با یک کودتا و برسرکارآوردن یک مرد نظامی می توان در برابر هجوم چپ جهانی و تهدیداتی که متوجه منافع غرب و بریتانیا در ایران است، ایستادگی نمود. با در نظر گرفتن این مهم که انگلیس بعد از اتمام جنگ جهانی مجبور بود نیروهای نظامی خود را از ایران تا ضرب الاجل فروردین 1300 که پارلمان آن کشور تعیین کرده بود، خارج نماید و کمتر از 6 ماه فرصت برای بریتانیا باقی مانده بود تا تکلیف ایران را روشن کند.
به باور بریتانیا، ساختاری در ایران مورد نیاز بود تا از طریق مدیریت آن بتوان مدرنیزاسیونی با دو هدف را اجرا نمود؛ اول اینکه ایران به دامان همسایه شمالی خود یعنی شوروی نیفتد، و دیگر آنکه در درون جامعه ایران زمینه ای برای خیزش برعلیه منافع انگلستان ایجاد نگردد. در نتیجه براساس این مدرنیزاسیون ایران بطور ساختاری در بلوک غرب ادغام می شود و طوری در مدار غرب قرار خواهد گرفت که هیچگاه خطر افتادن به دامان شرق و یا خیزشی مانند مشروطه از داخل کشور بر ضد منافع کشورهای غربی به وقوع نخواهد پیوست.
برای اجرای چنین تصمیمی بود که آیرن ساید از میان نظامیان آن زمان، «رضا خان» را طی فرآیندی بقدرت رساند و سر انجام سلسله پهلوی تاسیس شد تا پایه های مدرنیزاسیون فرهنگی، سیاسی و اقتصادی در کشور را بگونه ای بنا نماید تا ایران به یک متحد طبیعی غرب تبدیل شود و از خطراتی که از سوی بلوک شرق متوجه منافع غرب در این منطقه از جهان می شد در امان بماند.

 

افول اقتدار انگلستان و قدرت گیری آمریکا
با روی کار آمدن محمدرضا پهلوی یک دوره حدودا ده ساله از شهریور 1320 تا 1332 وقایعی در کشور رخ داد که منجر به ملی شدن صنعت نفت در ایران و روی کار آمدن دولت دکتر مصدق شد، اما محمدرضا شاه در فاز دوم و با حمایت قدرتهای سیاسی جهان دوباره در راستای اهداف قبلی غرب قدرت یافت و به کار خود ادامه داد.

بعد از کودتای 28 مرداد در مدیریت سیاسی جهان تغییراتی شکل گرفت و آن افول تدریجی اقتدار انگلستان و قدرت یافتن و سهم خواهی ایالات متحده در عرصه جهانی و بخصوص در خاورمیانه بود. در نتیجه به اقرار خود محمدرضا شاه، ازآنجاکه قدرت یافتن دوباره آن با حمایت مستقیم ایالات متحده و انگلیس انجام گرفت ملتزم به اجرای سیاستهای مورد نظر آنها در بازسازی و مدرنیزاسیون ایران بود، چراکه در غیر این صورت اصل وجود، سلطنت و حکومت وی منتفی می شد.
در اوایل 1340 دولت كندى در ایالات متحده نسبت به ادامه ثبات سياسى ايران تحت حكومت شاه ابراز نگرانى نمود، چرا که دولت ایران را فاقد ثبات اجتماعی و پایداری سیاسی می دانست و معتقد بود که در صورت از دست دادن حمایت غرب ممکن است تا آستانه فروپاشی رفته و به چنگ بلوک شرق بیفتد. در نتیجه نیاز است تا خود از یک پایگاه اجتماعی و مشروعیت طبقاتی برخوردار شده تا غرب بتواند با اطمینان بیشتری از تامین منافع خود آسوده خاطر باشد. بر اساس اسناد موجود در وزارت امورخارجه آمریکا، «دکترعلی امینی»، علی رغم میل درونی محدرضا شاه، با تصمیم ایالات متحده و در راستای اجرای اهداف آن دولت تحت عنوان «دکترین کندی»، بر سرکار آمد.
دکتر امینی مدتی مسئول اجرای طرح مدرنیزاسیون جدید بود، چیزی که بعدا با نام انقلاب سفید توسط شاه انجام گرفته شد. اما شاه دائما نگران بود که با حضور علی امینی، اساس سلطنت وی ممکن است به خطر بیفتد. بنابراین با مشورت انگلستان سفری به آمریکا داشت و علی رغم برخورد سرد جان اف کندی، اما به هر حال سند طرح مدرنیزاسیون ایران که به منزله واکسنی در برابر تهیدات بلوک شرق بود به شاه ایران ارائه شد و محمدرضا نیز قول داد که خود وی به جای علی امینی آن را اجرا کند. از این رو در بازگشت از آمریکا علی امینی را عزل و اسدالله علم را جایگزین او کرد. چند ماه بعد در شهریور 1341 با سفرمعاون رئیس جمهور آمریکا «لیندون جانسون» به ایران، عملا دستور اجرای این نسخه مدرنیزاسیون ابلاغ گردید.

مدرنیزاسیون ایران، توطئه یا راهبرد غرب
آنچه حائز اهمیت است تبیین دقیق ماهیت طرح کندی به منظور مدرنیزاسیون ایران است که آیا آن را باید یک توطئه از سوی آمریکا برای اخلال در وضع اقتصادی ایران دانست، یا یک راهبرد آمریکا برای بهبود وضع ایران به منظور واکسینه نمودن آن در برابر بلوک شرق؟

تعبیر درست این است که طرح مورد نظر طرحی بود اصلاحی که در آن نکات مثبتی برای بهبود وضع ایران نهفته بود و هدف این بود که اصلاحات سازنده در ایران ایجاد نموده و با اجرای مدرنیزاسیون، رژیم مورد نظر خود را تثبیت نمایند. شاه نیز این طرح را مثبت ارزیابی می نمود و آنرا عاملی برای تثبیت حکومت خود قلمداد می کرد. از سوی دیگر، این نسخۀ مدرنیزاسیون مورد نظر آمریکا و شاه، از سوی دیدگاه مبتنی بر منافع ملی و استقلال کشور، و از منظر جریانهای غیر وابسته به رژیم، طرحی برای وابسته کردن ایران و ادغام این کشور در نظام سلطه غرب و در نتیجه بر ضد منافع ایران بشمار می آمد.
به تدریج از دید اکثریت مردم ایران طرح مدرنیزاسیون مورد نظر آمریکا و محمدرضا شاه، به عنوان یک توطئه و طرح ضد ملی مطرح گردید. همین دیدگاه نیز در نهایت موفق شد و منجر به انقلاب 1357 گردید. وقوع انقلاب اسلامی کلان ترین سندی است که نشان می دهد نسخه مدرنیزاسیون آمریکا برای ایران تحقق نیافت و رژیم پهلوی مشروعیت و پایگاه اجتماعی لازم را کسب نکرد.
از منظر ملت ایران، روحانیت شیعه، تحصیلکردگان و نخبگان، ارکان تمامیت ارضی، حاکمیت ملی و هویت ملی در طول این مدت 200 سال، مورد تهدید بود و با دکترین کندی این تهدید، تعمیق یافته و حتی با تحقیر هم همراه شد. حضور 50 هزار مستشار آمریکایی در کشور ایران و سلطه انها بر فرماندهان و امیران ارتش، افزون بر اینکه نمادی سلطۀ آمریکا بود، تحقیرکننده نیز بود.
ملت ایران دریافتند که با اجرای این مدرنیزاسیون در ساختار اقتصادی غرب ادغام و استحاله می شوند و این چیزی بود که مردم دویست سال با آن مبارزه کرده و مشروطه نیز برای مقابله با همین امر رخ داد. به همین علت، اصلاحات ارضی، حق رای به زنان و سایر تلاشها برای ایجاد پایگاه اجتماعی مقبول در میان مردم، نا موفق بود و عملا بی پاسخ و بی نتیجه ماند. به عنوان مثال در تمام طول مدت انجام اصلاحات ارضی تنها 50 درصد از دهقانان مالک زمین شدند.
انقلاب سفید یک اقدام سیاسی بود با محتوای اقتصادی و اجتماعی، و تمامی اقدامات به‌اصطلاح مدرن سازی و سیاستهای فرهنگی و اجتماعی آن، بصورت روزافزون بخش‌های وسیع‌تری از مردم کشور را در زمره منتقدان و مخالفان خود جای میداد. علاوه بر این، در همین برهه زمانی شاهد وابستگی روزافزون اقتصاد کشور در تمامی عرصه ها به‌جهان خارج هستیم که نشان دهنده آن بود که برنامه‌های اصلاحی انقلاب سفید، چه‌بسا موقعیت حاکمیت پهلوی و البته حامیان خارجی آن را در جامعه ایرانی آسیب‌پذیرتر هم نمود.
اگرچه در مدت محدودی به موفقیتهایی نیز دست یافت و شاه موفق به حذف مخالفان از صحنه شد و قدرت مسلط آن زمان گردید، اما اینها تنها برد سیاسی با زور نظامی و امنیتی بود و نه کسب مشروعیت و پایگاه اجتماعی برای رژیم.
نیروهای اجتماعی ایران می توانستند در شکست یا موفقیت طرح مدرنیزاسیون آمریکا نقش داشته باشند. برخی گروه ها مانند جبهه ملی یا جریانهای روشنفکری غرب گرا با این سیاستها تعارض بنیادی نداشتند. جریانهای چپ مثل حزب توده و سازمان فدائیان خلق، و یا چپ اسلامی مانند سازمان مجاهدین خلق ازمخالفان این طرح بودند، اما از مرجعیت و پایگاه مردمی قدرتمند برخوردار نبودند تا بتوانند اقشار مختلف مردم را بسیح نمایند. درمیان گروهای سیاسی آنروز، روحانیت شیعه به علل گوناگون معرفتی و اجتماعی و به دلیل عقبه تاریخی و نقش آفرینی که در حوادثی مانند تنباکو و مشروطه داشت و تا آن زمان به عنوان بزرگترین گروه مرجع در جامعه ایرانی بود که دیدگاهی ضد غرب داشتند، جدی تر از سایر گروها طرح مدرنیزاسیون شاه را با مبانی هویتی، معرفتی و ارزشها و اعتقادات جامعه ایرانی ناسازگار میدیدند و برای مبارزه با آن کوشاتر بودند.
بدون هیچ گونه تردیدی بر اساس داده های تاریخی و از منظر جامعه شناسی با توجه به پایگاه روحانیت شیعه و مرجعیت در جامعه آنروز، بزرگترین نقش را در ناکام نمودن آمریکا و شاه در تحقق آن طرح داشتند. وقتی می گوییم روحانیت، باید توجه داشت که این سازمان به صورت یک طیف است و از نظر تئوری جای بحث مفصل دارد. اما در این میان، شخص آیت الله خمینی بود که بنا دلایل معرفتی و بینش سیاسی ایشان و حساسیتی که وی نسبت به سلطه غرب بر حوزه تمدنی اسلامی داشت، ابتکار عمل مبارزه با طرح آمریکا و کندی را بر عهده داشت. اگر ایشان و مبانی معرفتی و ویژگی‌های شخصیتی و رفتاری وی نبود، مبارزه محدود دیگر روحانیون و دیگر جریانها قادر به شکست طرح انقلاب سفید و اخراج آمریکا و شاه از ایران نبودند.

جزئیات بیشتر این گفتگو در فایل صوتی ضمیمه شده در گزارش قابل بهره برداری است.

 

 

 

نکات مطرح شده در این مقاله، نظرات و دیدگاه های شخصی نویسنده بوده و الزاماً عقاید هیئت تحریریه اسپوتنیک را بازتاب نمی دهد.

مقررات ارسال کامنتبحث و مناظره
کامنت از طریق اسپوتنیککامنت از طریق فیسبوک